نه دوری و نه مشقت، نه مرگ و نه خیانت؛ که آفتِ جانِ عاشق، احتمال است. احتمال اینکه معشوق به دست آید. که بماند. که نرود. که بازگردد. احتمال اینکه بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر. احتمال اینکه شب فراق، صبح وصال در پی داشته باشد. احتمال این تو بمیری، از آن تو بمیری‌ها نباشد؛ مردن از خوشیِ وصل باشد، نه ناخوشی جدایی. همان احتمال که حافظ را به این روز انداخته است:

دریغ مدت عمرم که به امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

آن‌قدری که عاشقان تاریخ در آتش احتمال به خاکستر نشسته‌اند، از هیچ چیز دیگر نسوخته‌اند. احتمال یعنی که تو نه صفر انفصالی، نه یکِ اتصال. نه وامانده‌ای از راه، نه رسیده‌ای به مقصد. نه مؤمنی به وصال، نه کافری به جدایی. احتمال یعنی امیدِ شدن. و امید، همان است که جان آدمیزاد را رنجور می‌کند، روان را در هم می‌شکند، سال‌ها را از پی هم می‌گذراند، موی را سپید می‌گرداند و چشمه‌ی اشتیاق را می‌خشکاند.

ما اغلب زندانی خودخواسته احتمالیم؛ در همه‌چیز. ما امیدواریم که برسیم به آنچه آرزو داریم؛ به ثروت، قدرت، شغل، مقام، سرزمین، زندگی، همه‌چیز، و از جمله آنچه نامش را عشق می‌گذاریم. ما غل‌وزنجیرهای شاید را با دست خودمان به دست‌وپایمان می‌بندیم و قفل می‌زنیم و با دست خودمان کلیدهایش را به دوردست‌ها پرتاب می‌کنیم؛ آنگاه در تلاشی ترحم‌برانگیز و بی‌پایان، همچون شعبده‌بازانی که برای حیرت‌زده‌کردن مردمان، خود را در صندوق حبس می‌کنند و صندوق را به آب می‌اندازند، سرگرم بازکردن بندهای خودساخته‌مان می‌شویم و این تقلای جانکاه وحشت‌زا را عاشقی می‌نامیم. همچنان که در اضطراب شنیدن تیک‌تاک زمان، خودمان را به درودیوار می‌کوبیم و صدای ناخوشایند زنجیرهای شاید را در گوشمان می‌پیچد، روح و تنمان را بیشتر می‌آزاریم و زخم برمی‌داریم و درد می‌کشیم و در گره‌های تازه‌تری که بر خود می‌زنیم گرفتارتر می‌شویم و این شکنجه‌ی بی‌وقفه‌ی هرروزه را ادامه می‌دهیم. و نمی‌بینیم که آنچه در این میان، هر آن بیشتر از میان می‌رود، شوق و شادی و شوری است که باید از عشق بزاید و رشد کند و قدم بردارد و پیش رود و ما را به پیش برد؛ چنان که عشق چنین باید. اما شایدها جای بایدها را می‌گیرند و جان عاشق را در خیال عاشقی ملول‌تر می‌کند و از نفس می‌اندازد.

در بتمن برساخته‌ی کریستوفر نولان، دشمن اهریمنی بتمن که زندانی سابق سیاه‌چالِ فراموشی بوده و اکنون او را همان‌جا زندانی کرده، می‌گوید: «اینجا جایی است که من حقیقت را درباره‌ی ناامیدی یاد گرفتم، همان‌طور که تو یاد خواهی گرفت.» و به قهرمان قصه دریچه‌ای را در سقف نشان می‌دهد که به دنیای آزاد، به نور، به آزادی راه دارد.

پیش از آن بتمن پرسیده: «چرا به جای زندانی کردن، مرا نمی‌کشی؟» و اهریمن پاسخ داده: «چون تو از مرگ نمی‌ترسی بلکه به استقبالش می‌روی. من تو را شکنجه خواهم داد اما نه بدن تو، که روح تو را.» اهریمن ادامه می‌دهد: «دلیلی دارد که اینجا بدترین زندان روی زمین است. امید! در طول قرن‌ها هر انسانی که اینجا آنقدر زندانی بوده تا پوسیده، هر روز به بالا، به سمت نور خیره شده و بالا رفتن خود را به سوی آزادی تصور کرده است. خیلی ساده، خیلی آسان. مثل کشتی‌شکسته‌های به دریا افتاده‌ای که در برابر عطش سیری‌ناپذیر خود آنقدر آب دریا را می‌خورند که می‌میرند.»

اهریمن داستان از راه نجاتی حرف می‌زد که هیچ‌کس را تا به حال نجات نداده است. راه نجاتی که دیده می‌شود، محتمل می‌نماید، ممکن به نظر می‌رسد، هست، اما در واقع ناممکن است، نیست. و ادامه می‌دهد: «من این را یاد گرفتم که هیچ‌وقت ناامید نمی‌شوم، اگر به چیزی امیدوار نباشم.»

احتمال یعنی خیال رسیدن. مثل هر خیالی نخست خوب می‌نماید، مثل یک بلندی، یک قله، یک هدف. ما به قله نگاه می‌کنیم و آن را نزدیک می‌پنداریم، با خود می‌گوییم «شدنی است.» و ناگهان مست دیدن تصویر خودمان بر فراز آن می‌شویم و در این مستی امروزمان را از یاد می‌بریم. از کودکی تا بزرگسالی در نصایح معلمان دبستان تا لاطائلات کتاب‌های موفقیت همیشه این خیال را ارج نهادیم و توهم تحقق آن را امید نامیده‌ایم. این تعریف نامبارک از امید اما چیزی جز اجازه‌نامه‌ی رسمیِ بی‌عملی به دست ما نداده است. ما به فردا دل خوش می‌کنیم به آن تصویر موهوم خیالی از وصل، و از تصمیم امروز غافل می‌شویم. ما رنجی را که از بلاتکلیف ماندن می‌بریم تقدیس می‌کنیم بی‌آنکه راهی رفته باشیم. راه یعنی قدم برداشتن در وادی انتخاب، جایی که هر لحظه باید بین ماندن و رفتن، بودن و نبودن یکی را برگزینیم و عاشقی، رفتنِ راه است. جسارتِ روبه‌رو شدن با صدها انتخاب، رنجی که به تحملش می‌ارزد، کشیدنِ دردِ زخم‌هایی است که بر پایمان می‌نشینند. وقتی قدم در نامطمئن‌ها می‌گذاریم، بی‌فکرِ شاید، بی‌مخدرِ امید. عاشقی، رها کردنِ طنابی است که دو سرش به هیچ‌ بند است. و آیا گریزی هست از آن سیاه‌چاله‌ی امید و احتمال؟

همبند نابینای بتمن در زندان بعد از تقلای هزارباره‌ی او برای بالا رفتن از سیاه‌چال و رسیدن به نور و آزادی به او می‌گوید: «رسیدن به آزادی ربطی به قدرت ندارد. رهایی اتفاقی است که باید برای روح بیفتد نه جسم. تو به خاطر ترس است که شکست می‌خوری.» و در پاسخ بتمن که می‌گوید: «من نمی‌ترسم.» ادامه می‌دهد: «شکست می‌خوری چون نمی‌ترسی. گمان می‌کنی که نترسیدن تو را قوی می‌کند. نه! نترسیدن ضعف تو است. چطور می‌توانی از همیشه سریع‌تر بدوی؟ چطور می‌توانی بیشتر از همیشه مبارزه کنی؟ چطور می‌توانی، اگر از قوی‌ترین انگیزه‌ی روحت استفاده نکنی؟ ترس از مرگ. آرزوی نجات. از سیاه‌چال بالا برو بدون ریسمان، آن وقت ترس خودش تو را پیدا می‌کند.»

رفیقی نقاش داشتم که زمانی را به هنری تازه آورده بود. تار می‌ساخت. تار را نمی‌دانم می‌دانید یا نه، با عشق می‌سازند. این عشق که می‌گویم، کلمه‌بازی و جمله‌پردازی نمی‌کنم. اگر بنشینید کنار دست سازنده‌ی ساز، می‌بینید چه می‌گویم. تار در اتمسفر احتمال صفر و صد ساخته می‌شود، جایی نزدیک به مطلق ابهام. استاد تارساز باید که چوب را درست بشناسد، پیدا کند و در آغوش بکشد. رنده‌کشیدن را خوب بداند. مغار را به ظرافت در کار کند. باید که سیم و پوست و چسب و چوب را خوب بلد باشد. باید که صبور باشد. بسیار دیده باشد، بسیارتر شنیده باشد. خب، این‌ها همه هست، اما این‌ها همه نیست. استاد تارساز هزار تار هم که ساخته باشد، هزار و یکمین ساز را نمی‌داند، نمی‌شناسد. زبانش را نمی‌داند، صدایش را نمی‌شناسد. هزار و یکمین تار، سر و دست و شکم و پوست و سیم و حنجره‌اش را سپرده دست خالقش تا هر هنری دارد در کار کند. اما ساکت و خاموش است. هیچ نمی‌گوید، هیچ. چشم‌ها را بسته و در خود پیچیده، مثل کودکی که هنوز به دنیا نیامده است. تا کی؟ تا زمانی که استاد کار را تمام کند. برسد به سیم آخر، از جا برخیزد، چرخی بزند، شاید سیگاری بگیراند. من گمان می‌کنم از هر باده‌ای که هست اندکی مست هم باید باشد. بیاید، بنشیند، خیال می‌کنم اشکی هم بریزد. بی‌صدا یا با هق‌هق، تار را بردارد، به دست بگیرد، نگاهش کند، مثل نگاه مادری که کودک خویش را در آغوش می‌کشد. برای نخستین بار او را به سینه بچسباند، دست بالا بیاورد، بزند. بزند. بزند. کودک به صدا درآید. زار بزند. آواز بخواند. تا خالق (تو بخوان عاشق) صدای مخلوق (تو بخوان معشوق) خویش را بشنود. از بس آن همه سعی و خطا، آن همه تلاش و تماشا، آن همه ابهام و تمنا. پس از آن همه ترس و بیم که آیا از حاصل کار این همه ساعت و روز و هفته و ماه، نوایی دلنشین برخیزد یا صدایی گوش‌خراش.

چیست که به آدمی تاب تحمل این همه ابهام و احتمال را بدهد، جز عشق؟ عشق، انتخابی آن وسط ندارد: یا صفر یا یک، یا جدایی یا به هم رسیدن. همان که حافظ می‌گوید: یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب.

قهرمان قصهٔ آقای نولان ریسمان مراقبت را از خود می‌گشاید و خود را به دست احتمال صفر و یک می‌سپارد: یا صعود و رهایی، یا سقوط و مرگ. و پس از آن چند دقیقه نفس‌گیر، پیروز می‌شود و به آزادی می‌رسد.

جنون و مرگ و مدارا، کدام را بگزینم؟
چراغ سبزِ نگاهِ تو و سه راهِ همیشه…
بهروز یاسمی

کتاب عینِ عاشقی
چند روایت از وصل و جدایی
حسین وحدانی